رضا قليخان هدايت
843
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از ستم سيرت تراست فراق * باكرم خصلت تراست وصال چون شهابى بتابش و به مضا * چون سحابى به بخشش و به نوال نيست از نسل آدمت اكفا * نيست از اهل عالمت امثال عنف تو وقت قهر باب سعير * لطف تو وقت مهر آب زلال به تو آراسته همه آفاق * وز تو پيراسته همه اشغال موكبت را كمينه فعل ظفر * مركبت را كمينه نعل هلال نه هنرمند چون تو وقت سخن * نه عدوبند چون تو گاه قتال از بنان تو دفع هر افلاس * از بيان تو رفع هر اشكال مدتت را مباد وهم فنا * عدتت را مباد سهم زوال و له تا شد دلم به مهر بتان مايل * خواب و قرار گشت ز من زايل بىخواب و بىقرار شود ناچار * هر دل كه شد به مهر بتان مايل يا رب شبى بود كه من و دلبر * باشيم جمع گشته به يك منزل جز شرم و جز مروت و جز تقوى * نامانده در ميانهء ما حايل برگرد زين ره اى دل و از دل كن * اقبال بر ثناى شه مقبل و له ايضا حسد برد ز علو مآثر تو اثير * خجل شود ز نسيم شمايل تو شمال عدو چو سوى ديار وليت قصد كند * اجل دواسبه رود سوى او به استقبال هوا بخندد ز آثار زينت اعلام * زمين بلرزد ز آشوب حملهء ابطال ز عكس ابيض و ازرق هوا نجومنجوم * ز نعل ادهم و اشهب زمين هلالهلال چو لاله گردد از زخم خنجر تو قفار * چو سرمه گردد از سم مركب تو جبال تبارك اللّه از آن بارهيى چو بارهء تو * كه با سكون جبالست و با مضاى خيال گزيدهتر به نژاد و ستودهتر بنهاد * ز بور بيژن گيو و ز رخش رستم زال